امروز ۲۳ مرداد ماه مصادف با سه سالگی وب لاگ امیر مافیا هست.

باهم یکی از دست نوشته های این دوست عزیز رو میخونیم :

برگ

بهار بود
یه برگ خیلی کوچیک بود روی یه درخت خیلی بزرگ
درخت همه چیزش بود همه امیدش بود...
جز درخت دیگه کی رو داشت؟
 و بهار چه فصل قشنگی بود

یواش یواش هوا گم شد وقتی افتاب پشت درخت بود دیگه نمیسوزوندش
وای که درخت رو چقدر دوست داشت

تا اینکه صدای خنده باد پاییزی باعث شد که بترسه
باد بهش گفت که درخت ولش میکنه
اما باور نمیکرد....

هوا کم کم شروع  کرد به سرد شدن
برگ های درخت دونه دونه خودشونو پایین انداختن
اما برگ ما همچنان درخت رو محکم گرفته بود و قصد نداشت هیچوقت درخت رو ول کنه
تنها برگ باقیمونده روی درخت بود

درخت بعد از یه سال باهاش حرف زد
ــــ نمیخوای ولم کنی
اروم  و محکم گفت (( نه ))
چند روز بعد درخت این سوال رو دوباره پرسید
و برگ باز گفت نه و ادامه داد
 ـــاگه از اینکه گرفتمت ناراحتی می تونی خودت ولم کنی
برگ میدونسست که درخت هیچوقت ولش نمیکنه

اما درخت حتی بدون این که فکر کنه خودشو از جایی دور تر از دست برگ از برگ جدا کرد
برگ اروم اروم پایین میرفت
حتی وقتی رو هوا بود فکر میکرد که درخت دو باره دستشو دراز میکنه و اووووونو میگیه اما اروم اروم روی زمین افتاد

تا حالا اینقدر سردش نشده بود
سعی کرد حتی روی زمین هم به درخت نزدیکترین باشه
تا اینکه چند روز بعد له و تیکه تیکه شد !

زمستونم گذشت و سال بعد باز بهار اوومد
اما چه بهار سال بعد یا بهار سالهای بعد جای برگ هیچ برگ دیگه ای سبز نشد

 

سه سالگیت مبارک امیر مافیا